بارانباران، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 5 روز سن داره
آرمانآرمان، تا این لحظه: 7 سال و 3 ماه و 22 روز سن داره

قطره باران

باران ببار که من تشنه باریدنت هستم...

باران و دورا

باران زیبای من به اندازه تمام دنیا دلتنگتم، فکر کردن به تو برام دل گرم کننده ترین اتفاقه. یاد صدات که میفتم یواشکی یه لبخند رو لبم میشینه. یاد آغوشت که نگو ...همش تصور می‌کنم بغلت کردم و اون لپ نرمت رو میبوسم. چه حالی میده ... وصف العیش، نصف العیش 😊😊😊 فکرش  هم قشنگه ... من باور دارم ، یقین دارم به با هم بودنمون... به زودی اتفاق میوفته. فکر می‌کنم که اتفاق بیوفته. به زودی باران میاد پیش ما ... آمین  من قربون این سلفی گرفتنت بشم عسلم  باران  این کیف دورا رو یادته ؟ همیشه همه جا با خودت میبردی، همیشه اول دورا میشست بعد باران،  مواظبش بودی، به من هم تاکید میکردی...
16 شهريور 1401

آرمان و دکتر گوش حلق و بینی !

دیروز رفتیم دکتر گوش و حلق و بینی، کلینیک گوش و حلق و بینی. گفت خوبه خدا رو شکر ولی مواظب باشید ممکنه دوباره مریض بشه، چون فشار پشت گوش داره 😬😬 مدرسه ها هم باز شدند یعنی دوباره مریضی و تب باز خواهد گشت ! 🙄🙄🙄 ...
12 شهريور 1401

بازارچه محلی

قشنگ ترینم درچه حالی ؟ من که در حال انتظار ! یه لحظه احساس کردم یه چیزی تو قلبم داره فرو میره ، این موزیک منو حسابی غمگین میکنه، رضا بهرام ! غمگین میکنه آدم رو 😔 خیلی دلم می خواست که تو این لحظه ها کنارم بودی ... اینجا یه بازارچه محلی هست تو میدان آینه به قول تو ! به مناسبت آخر تابستون و شروع سال تحصیلی جدید .  آرمان حسابی بازی کرد، منم سعی کردم از همه چی برات عکس بگیرم عشقم ❤ ...
8 شهريور 1401

روز اول مهد آرمان 2022

آرمان کوچولو امروز مدرسه رفت  !   صبح از خواب بیدار شدیم و آماده شدیم واسه مدرسه رفتن. تو راه براش شعر میخوندم، میرم مدرسه جیبام پر از فندق و پسته ... ولی آرمان ناراحت بود ! خودش رو به خواب زده بود یعنی من نمی خوام برم ! بعدش هم زد زیر گریه میگفت منیش نه ! به معلمش میگه منیش! تمام راه رو گریه کرد ! 😭😭😭 تو کلاس هم بغض داشت، جو کلاس باعث شد یه کم آروم بشه ولی یه غمی تو چشماش بود ! 🥺 خلاصه با گریه و زاری  رفت ولی موقع برگشت خوشحال بود!😜 باران قشنگم ناز گل مامان دلم خیلی هواتو کرده ! باران بیا پیشم زود زود ! قول بده !  ...
8 شهريور 1401

آرمان بالای کمد 🤪

آخه تو این وروجک شیطون رو ببین از دیوار راست میره بالا ! شری از تو چشماش میباره ... وقتی من و باباش در حال مرتب کردن و جمع و جور کردن وسایل تو کمد بودیم گیر داد که منو بزارید اون بالا ! خلاصه رفت بالای کمد، در رو می بست و باز می‌کرد و میگفت داللی ! 🤣 و بعد خودشم به خودش می‌خندید!  🤣  هر کاری میکردم بیا پایین، بغلت کنم بیارمت پایین،  بزار من کارم رو تموم کنم قبول نمیکرد !آخرش با گریه و زاری آوردیمش پایین 🤪🤪🤪 ...
6 شهريور 1401

دلتنگی

باران دوست دارم ، دلم برات یه ذره ست عشقم ❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤ چقدر دلم این روز رو می خواد، تازه اول با هم بودنمون بود، یادش به خیر .... چرا الان پیشم نیستی ؟! ...
4 شهريور 1401

وسایل مهد آرمان

عزیز قشنگ من چطوره ؟ خوبی مامان ؟ حوصله ات که سر نرفته ؟ من که کف کردم و خسته شدم از خونه نشستن😕 پنج شنبه هفته دیگه مدرسه ها باز میشه و آقا آرمان تشریف میبره و بنده یه کم نفس میکشم ! 😜 امروز داشتم وسایل مهد کودک آرمان رو آماده میکردم. کیف ، ظرف خوراکی، دستمال، لباس زاپاس، وسایل خواب و عکس پرسنلی و  خانوادگی! و باید روی همشون اسم و فامیل و اسم کلاس نوشته بشه. پ ن : این همون عکسی بود که گفتم تنبلی کردم برای گرفتنش 😜😀 ...
3 شهريور 1401

علاقه مندی های آرمان

آرمان عاشق این ماشین بازی تو محله مونه، وقتی از جلوش رد میشیم باید بره و تو یکی از این ماشینا بشینه😜 کشته منو ! 🤪  اینجا هم داره مهندسی میکنه به باباش گفته پیچ رو بگیر من سفت کنم !  عاشق کارای تعمیراتی هست ! وقتی علی دست به آچاره آرمان بدو بدو میاد من ! من ! منم میخوام بکنم !  عزیز قشنگم امروز زنگ زدم جواب ندادی ؟ امیدوارم حالت خوب باشه... ...
1 شهريور 1401
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به قطره باران می باشد